|
...::جاده::... |
|
روزانه، چرتانه |
دیروز حرم امام رضا بودم!
نه یک کلمه حرف با خدا داشتم نه امامش!
واقعا برا خودم ...

+ نوشته شده در 87/05/27ساعت 20 توسط من
امروز صبح سر کلاس فهمیدم که خیلی آدم پستی هستم. ولی به خودم افتخار کردم 
+ نوشته شده در 87/05/21ساعت 22 توسط من
یه جورایی دارم میترسم
از کارایی که میکنم میترسم خیلی ...
+ نوشته شده در 87/05/21ساعت 14 توسط من
چقدر نا خوشاینده که آدم دیگه نتونه حرف بزنه! آخه ممکنه به کسی بر بخوره! کی میدونه ... ؟ 
+ نوشته شده در 87/05/20ساعت 23 توسط من
من خالق زندگی خودم هستم . دیر فهمیدم، خیلی دیر ... ولی بالاخره فهمیدم!
+ نوشته شده در 87/05/20ساعت 19 توسط من
ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما به کجا میری عزیزم قفست تموم دنیا روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت واسه ما فرقی نداره هر جا باشی شب نشینی دل خوشیم به این که شاید سحر رو یه روز ببینی آخرش یه روزی هجرت دره خونت رو میکوبه تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه نمیدونم چرا ولی احساس میکنم دیگه تموم شدم. دیگه نه حرفی برای زدن و نه کاری برای انجام دادن دارم. نمیگم به آخر جاده رسیدم. جاده حالا حالا ها ادامه داره. از هیچی هم ناراحت نیستم. فقط تموم شدم اونم مشکل از خودم بود. روزی که ۴۰۰ به ۰ برسه وبلاگ تعطیل میشه پس هر چی چرت و پرت دارم دیگه پست میکنم.![]()
+ نوشته شده در 87/05/19ساعت 23 توسط من